تبليغاتX
دامن چین دار گلابتون

*از دیروز که یخ حوض شکستم جورابامو شستم دستام زخم شده ناجورمامانم میگه آخه دختر نسبتاعاقل تا ماشین لباسشویی گذاشتس کی با دست میشوره منم که حرف تو گوشم نمیره مامان میگه اونایی که کارشون اینه و لباس میشورن دستاشون این جوری زخم نمیشهآخ دستم داره زق زق می کنه

*کتاب ریاضی ۱رو نگرفته بودم حالا که رفتم گرفتم میام نشون فرزی میدم میگه وای حسن این خیلی خطرناکه حسن حواست به این باشهبردم پیش داداشم میگه آنقدر آسون اگه ۲۰نبری خنگی بهش گفتم فرزی این طوری گفتگفت اونو ول کن اون نوفهمهفرزی من هنوز جوونم

*دیشب ساعت ۱۲بود اومدم کپم و بذارم خوابم نمی بردجنی شده بودم ناجورفیلم اغما هست رز قدیانی که تو کما بود یه دفعه بلند شدهی اون میومد تو نظرم داشتم قبضه روح میشدمبگو آخه این فیلم میسازید بچه مردم ببینه شب خوابش نمیبرهبلد نیستن یه فیلم بسازن بمیریم از خنده یه فیلم میسازن که بمیری از ترس

*خودمو آماده کردم واسه اول مهر ولی هنوز هیچی نخریدمباید یه سر برم نوشت افزار

*خودمو آماده کردم واسه یه شورش علیه تروریستای مدرسه اگه خواستن حمله انتحاری کنن به مقنعه و مانتوهامونامسال فجیع بگیر بگیره

توضیحات:

۱-نماز روزه هاتون قبول باشه.

۲-یه آپ مخصوص دارم واسه اول مهر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:40 توسط گـــلابـتون |

در حیاط رو باز می کنم نسیم شرجی با وزش بادی به طرفم میاد یکم نفس نفس می زنم ای خدا چه هوای گندیهدارم خاطره ی اون روز گلوگرد رو تداعی می کنم که یه قاصدک می شینه رو شونمورش میدارم میارم تو خونه داد میزنم مامان مامان مامانم میگه هان هم جو گیر شدی چته؟؟یه قاصدک نشست رو دوشمیه خبر خوب واسم میادفرزی میگه آخه تو چه خبر خوبی داری که واست بیاد اگه خبر خوبی هم باشه واسه منهمیگمش زکی!!یعنی همه خبرای خوب ماله توئن ...یه درگیری پیش میادو مامانم میاد وسط جدامون میکنه

بهش میگم اگه خبر خوبیم باشه ماله منهخدا داره جواب اون یخ حوضایی رو که شکوندم اون مسایی که سابیدم رو میده فکر کردی الکیه تو زمستون با یه دبه دوغ سر کنی؟؟؟خلاصه این قاصدک بدبخت داشت عمرش تباه میشد که فرزی از دستم کشیدش رفت یه چسب برداشت زدش به آینه بعدشم خطاب به قاصدک گفت به جان خودم اگه واسم خبری نیاورده باشی از همین سقف آووویزونت می کنممنم گفتم آره این طوری که تو باش رفتار می کنی ۲ تا خبر خوب میارهمنم رفتم در گوش قاصدک گفتم:

قاصدک هان چه خبر آوردی؟؟؟

از کجا از که خبر آوردی ؟؟؟

خوش خبر باشی اما اما ......

بقیش رو بلد نیستم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:36 توسط گـــلابـتون |

تق تق تق کیه کیه در میزنه

 تو گوشم آهنگ میزنه

منم منم اقا گرگه!! کیا رو می خوای

بچه ها رو

بچه ها این جا نیستن

 پس این صدا پای کیه

 صدا پای همسایست....

اقا گرگه بگو نووووووونت نیس آبت نیس نصفه شب در زدنت چیست؟؟؟

هی من می گم این اقا گرگه روشو زیاد کرده هیشکی نیست که بفهمه

خونه توی سکوت کامل به سر میبره تنها کسی که در میون این سکوت دیده میشه یکیه به اسم فرنوش

گوشی رو بر میدارم میذارم تو گوشم اون جاست که مهستی میگه من از خدامهبر می گردم بهش می گم می خوام از خدات نباشه خدا بیامرزدتیه دفعه تنت تو گور نلرزهبیای سر وقت ما ها

یه دفعه در حال باز میشه یکی این سکوت رو میشکنه از پای کامی جم نمی خورم اون جاست که داداشی میاد رد میشه و از سر تا پاش رو برانداز می کنم می بینم

 که یه چیزه قرمز رنگ دستشه می خوام ازش بپرسم چیه این حس و حال حرف زدن ندارم

گوشیو میذارم تو گوشم و به کار خودم ادامه میدم میاد که بره سرش و بر می گردونه و یه نگاه عاقل اندر سفیه می اندازه می خوام بهش بگم هان چته بازم حال ندارم

یه ساعتی میگذره و من همچنان همون طور نشستم پای کامی

دستم و میذارم رو شکمم نه انگار داره قار و قورر می کنه پا میشم میرم سراغ ایستگاه شکم برانداز میکنم تو یخچال و یه چیزی که به درد خوردن باشه پیدا نمی کنم

از خیرش میگذرم میرم پا تی وی تی وی رو روشن می کنم یه نگاهی می اندازم به شبکه ها غرق میشم در عالم خیال فکر می کنم اون قرمزه که دسته داداش بود چی بود؟؟؟اهان فهمیدم بستنی بود

میرم در فریزر رو باز می کنم با هر دری که باز میشه یه چیزی به خودم میگم یعنی من لیاقت نداشتم که بستنی رو بیاره بده دستم

خلاصه کلی اراجیف می بافم می بینم هیچی یافت نشد توی فریزر یخچال رو باز می کنم بلههه این جا پنهانش کرده

بلندش می کنم دستم و میزنم بهش این که آااااااااااااابه

همچنان که کلمات قصار به کار میبرم دوباره میام می شینم پای کامی و به صدای قار رو قور گرسنگی که در شکم اتفاق افتاده گوش میدهم

این روزا بازار بازی ها گرمه فاطمه (بچه مثبت)منو به یه بازی دعوت کرده:

باید 5 تا از مهمترین آرزوهامو انتخاب کنم :

اولین آرزوم برآورده شدن تمام آرزوهام

دومین آرزوم سلامتی خانوادم

سومین آرزوم اینه که سربلند باشم توی زندگیم

چهارمین آرزوم اینه که بتونم یه روزی جواب محبت های پدر و مادرم و بدم

پنجمین آرزوم خوشبختی خواهر و برادرامو خودم

منم بهارو عمه قزی و تبسم و اطلس دعوت می کنم

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:34 توسط گـــلابـتون |